اینفو

  •  
  • کتابخانه فارسی / ديوان ناصر خسرو / قصايد / شماره ٢١١

شماره ٢١١

اي زود گرد گنبد بر رفته
خانه ي وفا به دست جفا رفته
بر من چرا گماشته اي خيره
چندين هزار مست بر آشفته؟
اين دشته بر کشيده همي تازد
وان با کمان و تير برو خفته
اينم کند به خطبه درون نفرين
وانم به نامه فريه کند سفته
من خيره مانده زيرا با مستان
هر دو يکي است گفته و ناگفته
گفته سخن چو سفته گهر باشد
ناگفته همچو گوهر ناسفته
بيدار کرد ما را بيداري
پنهان ز بيم مستان بنهفته
خرگوش وار ديدم مردم را
خفته دو چشم باز و خرد رفته
يک خيل خوگ وار درافتاده
با يکدگر چو ديوان کالفته
يک جوق بر مثال خردمندان
با مرکب و عمامه زربفته
بر سام يارده ز شر منبر
گويان به طمع روز و شبان لفته
مستان و بيهشان چو بديدندم
شمع خرد فروخته بگرفته
زود از ميان خويش براندندم
پر درد جان و ز انده دل کفته
آن جانور که سرگين گرداند
زهر است سوي او گل بشکفته
بيدار چون نشست بر خفته
خفته ز عيب خويش شود تفته
زيرا که سخت زود سوي بيدار
پيدا شود فضيحتي از خفته
اي درها به رشته در آوردم
روز چهارم از سومين هفته

جستجو در مطالب سایت

 

کلیه حقوق برای اینفو محفوظ است